و من مثل همیشه فقط دعا کردم،
برای اینکه حجش مقبول باشه، برای اینکه وظیفه اش رو خوب انجام بده، برای اینکه سالم برگردد....
و من مثل همیشه در حسرت زیارت پیامبر، و در حسرت یکبار احرام بستن!!!
و من مثل همیشه فقط دعا کردم،
برای اینکه حجش مقبول باشه، برای اینکه وظیفه اش رو خوب انجام بده، برای اینکه سالم برگردد....
و من مثل همیشه در حسرت زیارت پیامبر، و در حسرت یکبار احرام بستن!!!
اغلب بچه ها تو دانشگاه اگه مطلبی را نفهمند یا سوالی براشون پیش بیاد ترجیح می دهند سکوت کنند،معمولا می گویند خجالت می کشند اما در اصل از ضایع شدن احتمالی توسط استاد می ترسند.
دقیقا نمی دونم ریشه این موضوع چیه؟ اما فکر میکنم مقصر اصلی برخی اساتیدند که نسبت به سوالات بچه ها واکنش خوبی ندارند!!!
خلاصه تقریبا برعکس اکثر دوستان من اصلا از این اخلاق ها ندارم و اگه سوالی برام پیش بیاید ،یا مطلبی به ذهنم برسد حتما از استاد می پرسم ، و این باعث شده اساتید مرا با نام بشناسند(که اغلب نام کسی در ذهنشان نمی ماند)وگاهی هم برایم مشکل ساز می شود.
اما استاد عزیزی داریم که شیوه خاصی برای جواب دادن دارند ، که در پاسخ بیشتر سوالات می فرمایند:بعدا توضیح خواهم داد/الآن وقت کلاس گرفته می شود و نمی رسیم تمرین حل کنیم/چقدر عجولید؟!/ این همان چیزی است که توضیح دادم/سوالات خارج از درس نپرسید و.... ![]()
و هر ترم با دوستان قرار می گذاریم ترم دیگر با او درس نگیریم و موقع انتخاب واحد بالاجبار به دلیل نبود استادی دیگر با او درس می گیریم . و باز داستان ادامه دارد....![]()
کلا استراتژی جالبی دارد!!!![]()
دستهايش بوي ابر بهار مي دهد.
بهترين لحظات زندگي ام زماني است كه بر ابر بهار بوسه مي زنم.آرامش عجيبي به من مي دهد.
و بدترين لحظات زندگي ام زماني است كه غم در چشمانش باشد،همه دنيايم تاريك مي شود...
گفت:چرا نمي تواني ؟تو كه معمولا در سخن كم نمي آوري؟
گفتم:از اين مي ترسم كه مطلب را نتوانم خوب بيان كنم و بيان بد مرا به پاي آن بگذارند و حق مطلب ادا نشود.
گفت: فقط حرف دلت را بزن ،همين كافي است.
به لطف اتفاقات ماه هاي گذشته و بحث هاي زياد با دوستان ،سعي كردم پيرامون مباحث روز مطالعاتي
بكنم(كه البته ادامه دارد) هر چند تا حدي با مباحث آشنا بودم،اما به لطف اين مطالعات ، حب و التزام
قلبي ام به ولايت فقيه هم بيشتر شده و هم عميق تر شده كه تفاوت بسياري بين اين التزام با حب
قبلي است.شايد به اين دليل است كه امروز اين موضوع برايم مهمتر شده و بيشتر درباره اش فكر ميكنم و بحث ميكنم.
در بحث با دوستان وقتي به آنها مي گويم اين ها از اصول اعتقادي ماست و آنچه مد نظر امام بوده اظهار بي اطلاعي مي كنند .
اگر براي ما موضوعي جالب باشد، مثل كتاب و فيلم و بازيگر...هر اطلاعاتي بتوانيم درباره اش بدست
مي آوريم،اما در مورد خيلي از مسائل اظهار نظر ميكنيم ،نقد مي كنبم و حتي آن را به
راحتي نفي مي كنيم ،در حالي كه درباره اش جز نقد عده اي مغرض هيچ نميدانيم.و سعي نكرديم بدانيم!!!
دوستان(كه اكثرا هم خود را از نخبه گان مي دانند) به حرفهاي كسي استناد مي كنند كه اصولا جايگاهش را در شيعه نميدانند.
استناد به نامه ي وقيهانه اش مي كنند و خرسند به" شجره ي خبيثه اي" هستند كه او" شجره ي طيبه" ناميده است.!!!
هر چند همان روزي كه مهدي كروبي از وي حمايت كرد و ابن حمابت را آزادي ناميد ،و من از شدت تعجب
گمان كردم وي مزاح مي كند، چنين روزي و اين گستاخي ها و حمايت كوركورانه ي عده اي را حدس
می زدم .
در اين روزها به اين نتيحه رسيدم كه متاسفانه خيلي از ما(قشر جوان) سعي در اثيات جريان مورد
علاقه مان داريم و در اين ميان از هر كس و هر چيزي كه به اين روش كمك كند حمايت ميكنيم
هرچند در اين ميان اسلام عزيز هم در خطر باشد.
پ.ن.1: در همان مدت كوتاهي كه در دانشكده الهيات بودم ياد گرفتم كه، اصولا در مباحث اعتقادي شيعه سه دسته مخالف دارد:
مخالفان از اديان ديگر كه امروزه به آنها خاورشناسان (مستشرقين)مي گويند.
مخالفان از اهل سنت كه امروزه در راس آنها وهابيان هستند.
مخالفان داخلي از شيعه كه امروزه در راس آنها عبدالكريم سروش است.
من خودم شاهد پايان نامه هايي بودم كه در جواب تهمت ها وشبهات وارده ي وي بر شيعه دفاع شدند.
برای لذت بردن ازش باید تلخی رو تحمل کنی.
هر چند بیشتر کسانی که شکلات تلخ رو دوست دارند،معتقدند تلخی مهمترین دلیل خوشمزه بودنش است....الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الا فی وقت ایقظتنی لمحبتک،
معبودم من قدرتی که از معصیت باز گردم ندارم،مگر آنکه تو به عشق و محبتت مرا بیدار گردانی
و کما اردت ان اکون کنت،
و آن طور که می خواهی باشم
فشکرتک بادخالی فی کرمک،و تطهیر قلبی من اوساخ الغفله عنک...
پس شکر تو گویم چون مرا به کرمت داخل کردی و قلبم را از پلیدیهای غفلت پاک و پاکیزه گرداندی
....
...الهی هب لی قلب یدنیه منک شوقا،
معبودم دلی به من عطا کن که مشتاق مقام قرب تو باشد
و لسانا یرفع الیک صدقه،
و زبانی که سخن صدقش به سوی تو بالا رود
و نظرا یقربه منک حقه....
و بینشی که تقرب تو جوید.
یکسال دیگر از عمرم گذشت و من ناباورانه به خسران روزهای از دست رفته می اندیشم....
و اینکه یکسال دیگر از فرصتم کم شد...
سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سر گرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش چون آینه خو کرده حیرانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی من محرم راز دل طوفانی خویشم
ازشوق شکر خند لبش جان نسپردم شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند « امین » بسته دنیا نیم اما دل بسته یاران خراسانی خویشم
سید علی خامنه ای
گه گاهی که زندگینامه های شهدا رو می خوانم که ابعاد مختلف زندگیشان را از زبان اطرافیان بیان می کند ،خیلی متعجب می شم.
چون تقریبا تو زندگی ام افرادی اینچنین ندیدم.
میگن یکی از صفات امیرالمومنین(ع) "محسن" بوده،یعنی همه کاری را به نحو احسنت انجام می دادند و در همه چیز نهایت و بهترین بوده اند.
برخی از این افراد که باعث تعجب من میشوند در حد ی از این صفت برخوردارند.
اینکه در اخلاق،علم،معنویت، ایمان، عمل حتی آمادگی جسمانی سرآمد و شاخص بوده اند، و در بین اطرافیانشان بسیار محبوب بوده اند .
تو دوران زندگی ام خیلی کم این آدم ها رو دیدم، آن هم در سطح خیلی بالا بوده اند، آنقدر بالا که دسترسی افرادی مثل من به آنها تقریبا غیر ممکن است.
حتی بسیاری از اساتید برجسته مذهبی و حتی علوم دینی و اخلاقی که با آنها برخورد داشته ام اینگونه نبوده اند و یا کمتر بوده اند.
برخی از این شخصیت ها افراد عادی جامعه بوده اند و نه صرفا از بزرگان مشهور، نمی دانم که در این کتب آیا درباره این افراد اغراق شده ،یا احیانا برخی نقاط ضعف و یا جنبه ی منفی آنها بیان نشده و
یا واقعا افرادی اینچنین بوده اند و امروزه هم هستند و من لیاقت مصاحبت با آنها را ندارم.
و این حسرت آور است.
چند روزی است که سوالاتی در رابطه با خطبه های آیت الله هاشمی رفسنجانی ذهنم را مشغول کرده است.
بحث مقبولیت حکومت دینی و حدیثی که ایشان از استاد خود با سند محکم نقل کرده اند و فرمودند:مبنای ما برای جمهوری اسلامی همین حدیث و البته احادیث مشابه بسیار دیگری است.
حدیث به نقل از خودشان:
"حضرت علی بن ابیطالب می فرماید یک روز پیغمبر در همان روزهایی که عرض کردم پیغمبر مهموم و نگران آینده بود در سال آخر عمرش آنرا به علی بن ابیطالب گفته . یا بن ابیطالب لک ولا امتی . این بعد از غدیر است یعنی تو ولی این امت هستی و ولایت مال توست چیزیکه خدا به تو داده است . بعد می فرماید : فان ولوک فی عافیه و اجمعواعلیک بالرضا فقم بامرهم . اگر دیدی این مردم راضی بودند و آمدند تو را قبول کردند به تو این سمت را دادند با اجماع البته اجماع نسبی است تام نمی شود. یعنی به اندازه کافی و لااقل اکثریت آنها جمع شدند دور شما اگر آمدند شما بپذیر و متولی امر شو و کارشان را اصلاح کن و ادامه بدهید و قسمت بعدی می گوید و ان اختلفواعلیک اگر دیدی اختلاف کردند و نیامدند آن مقداری که باید بیایند با تو وان اختلفواعلیک فدعهم ولشان کن بما فیه بگذارند کاری که می خواهند بکنند بکنند خودشان می دانند. وان الله سیجعل لک مخرجا. و خداوند برای تو راهی پیدا می کند که به اهدافت برسی . این روایت از روایات معتبر است . ".
و سوالاتی که ذهن مرا مشغول کرده است:
1-اگر فقط این حدیث را به عنوان مبنا در نظر بگیریم،اصولا جریان غدیر چه معنایی می تواند داشته باشد.؟؟؟
اگر دین ما معتقد به مقبولیت مردم در مورد خلیفه(حاکم حکومت اسلامی) است،پس اصلا چرا پیامبر (ص) حضرت علی(ع) را به عنوان جانشین و خلیفه بعد از خود معرفی می کنند؟چون قرار است مردم انتخاب کنند.
و اگر قرار به صرف مقبولیت باشد چرا خداوند اینقدر این واقعه را مهم می شمارد و به پیامبر می گوید:"فان لم تفعل فما بلغت رسالته".
اگر هم بگوییم این جریان فقط یک پیشنهاد از طرف خدا و رسول به مردم است پس چرا پیامبر می فرمایند:"اللهم وال من والاه وعاد من عاداه" .؟
اگر ملاک، مردم و انتخاب آنها است،پس چرا پیامبر (ص)دشمن او را دشمن خود می داند؟ در حالیکه باید انتخاب مردم، ملاک باشد.
2-اگر مبنا را بر مقبولیت بگذاریم ،پس چرا شیعه پس از سقیفه خلافت خلیفه اول را نپذیرفت.در حالیکه می دانیم اکثر صحابه (تقریبا همه به جز سلمان،عمار،مقداد،ابوذرو چند نفر معدود دیگر ) و اکثر مردم با خلیفه اول بیعت کردند،و شیعه به عنوان معترض شناخته می شد؟
و نه تنها او بلکه خلیفه دوم و سوم را که همان مقبولیت اکثریت را داشتند نپذیرفت و معتقد است امام اول علی(ع)است.
3-اکثر مردم زمان امام حسین(ع) با خلیفه اموی بیعت کردند پس چه دلیلی داشت امام حسین(ع) قیام کنند در حالیکه از تمام بلاد اسلامی فقط 72 تن با وی همراهی کردند.
و حتی مردم حجاز و عراق و حتی مردم مدینه با او همراه نبودند.پس چرا امام ایشان را رها نکردند؟؟؟؟
4-چرا دیگر ائمه در زمان خلفای عباسی هم با اینکه این خلفا از مقبولیت(البته همانطور که گفته شد مقبولیت کلا امری نسبی است، و اگر اکثر مردم قبول داشته باشند مقبولیت بوجود می آید) برخوردار بودند همیشه تاکید بر عدم مشروعیت این خلفا داشته اند.؟
تاکنون فکر می کردم (البته بسیار کتاب بر تاکید این مفهوم خوانده بودم)که مرز تفکر شیعه و سنی همینجا است،که آنها ملاک حکومت را صرفا مقبولیت می دانند و شیعه(که به عنوان اقلیت شناخته می شده) علاوه بر مقبولیت بر مشروعیت نیز معتقد است.و امروز با شنیدن خطبه های یک عالم بسیار بزرگ شیعی سوالات بسیاری ذهنم را مشغول کرده است.
خوشحال می شوم نظرات دوستان را در این زمینه بدانم.
پ.ن.1:این پست قصد توهین و یا تخریب کسی را ندارد و صرفا سوالاتی در آن مطرح شده است.
پ.ن.2: غرض سیاسی خاصی از این پست وجود ندارد، هر چند دو مفهوم شیعه و سیاست دو مفهوم ناگسستنی هستند.
پ.ن.3:نویسنده پس از شنیدن نقدهایی به خطیب جمعه تهران در این زمینه به خود اجازه مطرح کردن سوالات ذهنش را داد.